تبليغاتX
نقشینه

وقتی گالیله را برای استغفار «کلیسا پسند»!! به محاکمه می بردند، تمامی پیروان و شاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت درهای بسته مدت ها به انتظار صف کشیده بودند که استادشان و بزرگشان، رهبر فکری شان علی رغم فشارهای طاقت فرسای ارشادی!! داخل دادگاه سر بلند و سرافراز، با گام های استوار پای به بیرون نهد و بگوید... زمین هنوز می چرخد. اما دریغ که استاد سرافکنده و پژمرده ، رنجور از فشارهای تحمل کرده ، سر به زیر از ابراز آنچه که خود هرگز به آن ایمان نداشت، آرام و آهسته به قرائت استغفار نامه!! برای همه آن چه برخلاف عقیده کلیسا تا به امروز گفته بود پرداخت... آنچه برای پیروانش مانده بود ، یاس بود، و سرشکستگی... از شاگردان یکی فریاد زد:« بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد» و در اینجا برتولد برشت از قول گالیله چه زیبا می گوید:«بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد»

بخشی از کتاب جامعه شناسی خودمانی نوشته حسن نراقی

توضیح : تیتر این مطلب را از وبلاگ علی شاکرمی عزیز گرفته ام 



نوشته شده توسط aka در ساعت 7:35 | لینک  | 

نگاهي به فيلم 21 گرم و جك جردنش
21گرم روايت پيچيده ايست كه با يكبار ديدن نمي توان آنرا فهميد. در واقع پازلي است كه بيننده بايد قطعات درهم ريخته ي آنرا در جاي اصلي قرار دهد تا خط سير داستان را بفهمد. اوج درهم ريختگي اين تكه ها 25 دقيقه ابتداي فيلم است كه مخاطبِ فيلم هنوز هيچ كدام از شخصيت ها را نشناخته و نمي تواند با آنها ارتباط برقرار كند. به گونه اي كه تا 25 دقيقه اول گيج و سرگردان، حتي از ديدن ادامه فيلم منصرف مي شود. اما بعد از چند دقيقه و با اولين كشف، داستان را مشتاقانه دنبال مي كند و براي يافتن معماي فيلم، از اين اكتشافات لذت مي برد.
فيلم 3 شخصيت اصلي دارد كه زندگي شان بر اثر يك تصادف به هم پيوند مي خورد: پل (با بازيSean Penn)، كريستينا( با بازيNaomi Watts) ، جك جردن( با بازي Benicio Del Toro )
پل كه با اين تصادف به زندگي دوباره مي رسد. كريستينا كه بخش عظيمي از زندگي اش را از دست مي دهدو جردن كه همه كاره ي داستان است و تمامي اتفاقات داستان به او نسبت داده مي شود.


توضیح: این مطلب قرار بود مدتها پیش در جای دیگری [منتشر!] شود. ولی از آنجا که هنوز قصد [ناشر!] را نمی دانم تصمیم گرفتم برای پست امروز این مطلب را انتخاب کنم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط aka در ساعت 0:7 | لینک  | 

نیم نگاهی به پیشگویی های سایت الف قبل از اعلام نتایج انتخابات

تصویر ۱: پیشگویی در روز انتخابات (بیست و دوم خرداد)

تصویر ۲: پیشگویی در ساعت ۴:۲۴ بیست و سوم خرداد( از قرار معلوم، سایت الف، در شمارش آرا حدود ۵ میلیون از وزارت کشور جلوتر است)

 

نوشته شده توسط aka در ساعت 6:2 | لینک  | 

        غوغای محمود

بی شک اگر محمود احمدی نژاد نبود انتخابات امسال شور و هیجانی نداشت. شور و هیجانی که  به حوادث تاریخی صد ساله اخیر بسیار شبیه است.
انقلاب مشروطه ، پایان استبداد رضا شاه و سالهای پس از انقلاب، سه نقطه ی عطف تاریخی اند که صرف نظر از آدم هایشان اشتراکات زیادی با حوادث اخیر دارند.
هر سه مورد اشاره به سقوط استبداد و آغاز نوعی دمکراسی دارند که بیشتر به هرج و مرج شبیه است. البته خودکامگی یا استبداد که در اینجا مورد نظر است با دیکتاتوری متفاوت است.
دیکتاتوری حکومت نیرومندی است که به چارچوب قانونی پایبند است اما استبداد همان حکومت مطلقه بدون پایبندی به قانون است.
حکومت استبدادی تنها حکومتی است که تا قبل انقلاب مشروطه (1285) بر ایران سیطره دارد. با انقلاب مشروطه استبداد مطلقه شاهان قجری با  رقیب جدیدی به نام مجلس و مشروطه روبرو می شود. مجلسی که بیش از اینکه در جهت پیشرفت و آبادانی کشور گام بردارد به سوی هرج و مرج  قدم برمی دارد به گونه ای که پس از گذشت اندک زمانی، در ادبیات سیاسی و افکار عمومی، مشروطه مساوی هرج و مرج قلمداد می شود. اولین مجالسی که پس از انقلاب مشروطه شکل می گیرند به جای هدف قرار دادن توسعه ، محدود کردن و خلع ید استبداد را هدف می گیرند و اندک توسعه های آمرانه که  محصول شاهان و شاهزادگان قجری است متوقف می شود و عملا مشرطه معنایی جز در مقابل شاه بودن و ایستادگی در مقابل فرمان شاه (چه خوب باشد یا بد) پیدا نمی کند.
از 1285 مشروطه یعنی تلاش در جهت خلع محمد علی شاه.
رضاشاه خود زاده ی مشروطه یا هرج و مرج است. نحوه ی شکل گیری استبداد رضا شاه  پروسه ای است که مشروطه خواهی، دیکتاتوری و استبداد را در برمی گیرد.
با روی کار آمدن رضا شاه در اسفند 1299 شاهد قزاق محبوبی هستیم که به هرج و مرج و نابسامانی های ناشی از مشروطه پایان میدهد و آرامش را به کشور باز می گرداند، سرکوب خزعل، نهضت جنگل، قیام بختیاری ها، پایان ناامنی های لرستان و... همه بر محبوبیت او می افزاید ودر بین مردم و سیاست مداران  یگانه ناجی ایران شمرده می شود. تا اینجا رضا شاه هم محبوبیت اجتماعی دارد هم مشروعیت سیاسی.همین محبوبیت موجب می شود در 1305 سلطنت پهلوی را بنیان نهد.
در این بین شاهد بوجود آمدن نوعی دیکتاتوری هستیم که در چارچوب مجلس و مشروطه گام برمی دارد. این سالها همان سالهایی است که اگر نبود ترکیبی به نام "رضا شاه کبیر" بوجود نمی آمد.
اما رضا شاه مستبد بعد از این دوران شکل می گیرد و با قتل نزدیک ترین مشاوران و سیاستمداران به سومین مرحله از این فرآیند یعنی خودکامگی یا استبداد گام می نهد. هیچ کس حتی مشاوران جز تایید شاه چاره ای ندارند زیرا ایستادگی در مقابل شاه نه تنها موقعیتشان را خدشه دار می کند بلکه به قتل آنها نیز می انجامد. قتل فیروز، تیمورتاش و خودکشی داور حاکی از همین روند است.
پایان کار رضا شاه باز هم مساوی است با آغاز هرج و مرج. هرج و مرجی که به زعم بسیاری به  مراتب خوشایندتر از استبداد رضا شاه است. تمام حرکتهای بعد از رضا شاه  در جهت احقاق حق و انتقام گیری هاست. خونخواهی خانواده تیمورتاش و فیروز از این نمونه اند.
از 1320 مشروطه یعنی تلاش در جهت خلع پهلوی ها.
اولین سالهای بعد از سقوط محمدرضا شاه  نیز همین داستان تکرار می شود. باز هم مستبدی از میان رفته و قرار است هرج و مرج بوجود آید. هرچند نوع حکومت محمدرضا را نمی توان کاملا مشابه دیکتاتوری ها و استبداد های پیشین تلقی کرد اما باز هم نارضایتی و مخالفت گسترده مردمی پیش روست. مردمی که بیش از آنکه بدانند چه چیزی می خواهند، می دانند که چه چیزی نمی خواهند. هرج و مرج های گسترده ی بعد از انقلاب نیز از همین نمی دانم ها حکایت دارد.
از 1357 دمکراسی یعنی تلاش در جهت خلع ضد انقلاب.چه کنیم که محمود احمدی نژاد نه مستبد است نه دیکتاتور و نه قانون گریز. با این وجود باید اعتراف کرد که سه اتفاق تاریخی فوق هیچ مناسبتی با محمود احمدی نژاد و حوادث اخیر ندارد. محمود نه محمدعلی شاه است نه رضا و نه محمدرضا. نه عقبه اش به قاجار می رسد نه به پهلوی و نه از ضد انقلاب روی خوشی دارد.
محمود فرزند پاک ملت است. محمود، محبوبی است که جز محبوبیت هیچ وجه تشابهی با فرآیندِ محبوبیت_دیکتاتوری_استبدادِ رضا شاه ندارد. محمود محمود است. چه بخواهیم چه نخواهیم!

نوشته شده توسط aka در ساعت 14:28 | لینک  | 

پیش از آنی که به یک شـــــعله بسوزانمشان

باز هـــــم گوش سپـــردم به صـدای غمـــشان

هر غزل،گر چه خود از دردی و داغی میسوخت

دیدنــی داشــت ولــی سوختــن بـا هـــمشان

گفــتی از خــسته تـرین حــنجره هـا مــی آمد

بغضــشان، شـیونشـان، ضـجه زیـر و بمــشان

نـشـنــــــیـدی و مــبـاد آنــکــه بـبـیـنـی روزی

مـاتـمـی را کـه بـه جـان داشتـم از مــاتـمـشان

زخم ها، خـیـره تر از چشـم، تو را می جستند

تو نبـــودی که به حرفــــــی بزنـی مـرهمـشان

این غزل ها، هـــــمه جانـپـاره ی دنیـای مـننـد

لیک با این هــمــه از بـهر تـو می خواهـمشـان

گــر نــدارنـد زبـانـــی کـــه تـو را شــــاد کـنـنـد

بـی صــدا بـاد دگــر زمــزمـــه ی مبـهـــمـشان

فـکـر نـفـرین به تــو در ذهــن غزلــــهــایــم بـود

کــه دگـــر تـاب نــیــاوردم و ســــوزانـــدمـشـان

نوشته شده توسط aka در ساعت 5:49 | لینک  | 

آن روزها درگیر یافتن مفاهیم عشق وچادر نوروز 85- دریاچه سد دز دوست داشتن بودیم و هر از چند گاهی سعی می کردیم طی نامه نگاری و آوردن سند و مدرک به تعاریف بهتری برسیم. اکثر نامه ها بین من و حبیب رد و بدل می شد و باقی مسائل در جلساتی که هر از چند گاهی برگزار می شد مطرح می شد. قبول یا رد نظر صاحب نظری به جذبه ی این نامه نگاری ها می افزود.
تقریبا به معنای ثابتی از عشق رسیده بودیم که رحیم هم به جمع ما اضافه شد.
رحیم تازه از آلمان آمده بود، به قول خودش بعد از 40 سال زندگی در آلمان به ایران برگشته بود. اصرار شدید رحیم برای ورود به جمع ما موجب شد تا رحیم هم در چادر یک هفته ای که قرار بود در ایام نوروز 8۵ در دریاچه سد دز برپا کنیم همراهی مان کند. رحیم از طریق حبیب با جمع آشنا شده بود و ما هم به واسطه کاریزمای حبیب که آن روزها لیدر جمع مان به حساب می آمد به راحتی او را پذیرفتیم. تحمل رحیم در یکی دو روز اول چادر کار سختی نبود! چون تا می توانست سعی می کرد خود را همرنگ بچه ها نشان دهد اما روزهای بعد حرکات عجیبی از رحیم سر زد که تضاد ناشی از این حرکات حتی برای خودش هم قابل تحمل نبود.
مطرح کردن بحث عشق با رحیم هم توی چادر اتفاق افتاد، آنجا که سر از راز معشوقه ی آن روزهایم برداشتم و رحیم شد مثلا سنگ صبورم.
رحیم سراپا گوش بود و به هر چه می گفتم با دقت تمام توجه می کرد اما اولین جمله ی عجیبی که رحیم پس از شنیدن داستان عشقی ام به زبان آورد این بود که " چند بار سکس داشتین؟" 
نمی دانم رحیم از رابطه ی عاشقانه من چه برداشتی کرده بود که چنین چیزی به ذهنش خطور کرده بود. هر چند سوالی که رحیم پرسید برایم خنده دار به نظر می رسید اما شدیدا متاثرم کرد. تصوری که من از عشق داشتم هیچ گاه به چنین ذهنیتی نمی رسید و اگر هم قرار بود برسد دیگر برایش ارزشی قائل نمی شدم.
رحیم شروع به باز کردن مسئله کرد. از نظر رحیم عشق همان سکس بود و حرف هایی که من برایش می زدم هیچ معنا و مفهومی جز یک بیماری روانی نداشت. رحیم که ناراحتی مرا دریافته بود سعی کرد بیشتر توضیح دهد. برای همین چند نمونه از روابط سکسی اش را در آلمان برایم شرح داد. اما نه تنها قانع نشدم عصبانی تر هم شدم. وقتی معشوقه ام را در تصورات رحیم از عشق می گنجاندم، از خود احساس تنفر می کردم.
شاید برداشت رحیم از عشق درست بود اما با شرایط زمانی و مکانی من هیچ سنخیتی نداشت. مطمئنا اگر رحیم هم قرار بود با تصوری که من از عشق داشتم در آلمان زندگی کند تضاد عمیقی را تجربه می کرد. روزهای بعد حرکاتی از رحیم سر زد که برای ما خیلی عجیب بود. هر چند برخی از آن حرکات قابل بیان کردن نیستند ولی هر کدام نشانگر نوع شخصیت و تفکراتش بود. اما اوج ناهنجاری ها جایی بود که در کنار دریاچه سد دز به سبک شناگران ساحل لختی ها شرتش را در هوا چرخاند و توجه همه را به خود جلب کرد.

آن روزها گذشت و رحیم هیچ گاه نتوانست خود را به جمع ما نزدیک کند. شاید واقعا احساس می کرد که هیچ سنخیتی با بچه های گروه ما ندارد.

بعد از تحریر ۱:
حالا که رحیم نیست فرصتی خوبی است تا بدون حضور او در مفاهیم عشقی اش تعمق کرد. حداقل تجربه ای داشت که ما حتی اجازه فکر کردنش را به خود نداده بودیم.

بعد از تحریر۲:
از آنجا که ممکن است وبلاگ درفیلتر ناخواسته قرار بگیرد احتمالا ظرف چند روز آینده برخی از کلمات حذف یا جایگزین خواهد شد!!!

بعد از تحریر۳:
در تبعیت از یکی از دوستان قدیمی موقتا لوگوی وبلاگم به این شکل در آمد. جهت اطلاعات بیشترکلیک کنید 
نوشته شده توسط aka در ساعت 21:11 | لینک  | 

اوبامااین همه آیه در قرآن آمده است که خداوند توبه کنندگان را دوست دارد تا اگر شیطان در وجود کسی رخنه کرد و از صراط مستقیم منحرفش کرد بتواند با توبه از گناه خویش به دین خدا باز گردد.
بنده همان به که ز تقصیر خویش
روی به درگــــــــــــاه خـــدای آورد
ورنه سزاوار خـــــــــــــداوندی اش
کس نتواند که بـــــــــجای آورد(1)
در جای جای قرآن آیه های مربوط به توبه را می توان یافت. حتی سوره ای به این نام در قرآن موجود است که نشان از اهمیت توبه دارد. در این میان موضع خداوند نسبت به توبه کنندگان بخشایش است .
کرم بین و لطـــــــــف خــــــــداوندگار
گنه بنده کرده است و او شرمسار(2)
با این همه فرض کنید دری به تخته بخورد و شیطان که سرمنشا تمام بدی هاست پا پیش نهد و طلب استغفار کند و شروع کند به ناله و زاری و توبه صادق. به نظر شما چه می شود؟
براساس آیه توبه
، بدیهی است که اگر خدا شیطان را نبخشد رحمت و کرم خدا زیر سوال می رود و چنانچه ببخشد بخش عظیمی از دین اسلام مورد سوال واقع می شود.
از آنجا که اسلام براساس «نه» ها استوار شده است با توبه ی شیطان دیگر کسی نیست که آدمی را به انجام اعمال نهی شده وسوسه کند و به تبع نیازی به این همه تزکیه و تهذیب نفس و خویشتن داری و مراقبت و ریاضت و... نیست .
در واقع کسی فریب شیطان را نمی خورد و آدم گمراهی پیدا نمی شود که اسلام بخواهد به راه راست هدایتش کند.
این فرضیه را سالها پیش دوست عزیزی برایم مطرح کرد و بلافاصله خودش هم، اینطور نتیجه گیری کرد که شیطان هیچ گاه توبه نمی کند!
با توجه به فرضیه ی بالا و صرفنظر از نتیجه گیری آن دوست عزیز
، اگر شیطانِ بزرگ بیاید و دست دوستــی دراز کــند و در عراق و افغانستان با سفیرانمان رایزنی کند، می توانیم برایش آغوش باز کنیم!!؟


(1) و(2) سعدی

نوشته شده توسط aka در ساعت 3:17 | لینک  | 

اصلا هم دور از ذهن نیست. فرض کنید جمعه آینده که سریال یوزارسیف را می بینید، یوزارسیف کاپشن کرم رنگی پوشیده و از عدالت حرف می زند و می خواهد 2 دهک اقتصادی پایین جامعه را از طریق پر کردن فرم طرح تحول اقتصادی پیدا کند. فرض کنید هنگامی که یوزارسیف در حال گذر از کوچه پس کوچه های شهر است مردم به سویش هجوم می آورند و نامه هایشان را مستقیما به دست یوزارسیف می دهند. فرض کنید یوزارسیف سفرهای استانی را در راس امور قرار داده و اخناتون هم  در یک سخنرانی گرم از تمام کارهای یوزارسیف حمایت کرده و به دین او در می آید. اصلا فرض کنید یوزارسیف یکدفعه هوار بکشد که من احمدی نژادم و...

به خدا باور پذیر است. همه را می توان باور کرد!!!

نوشته شده توسط aka در ساعت 13:25 | لینک  | 

مطمئنم اگر شهروند نبود از بی حوصلگی دق می کردم.
 داستان از این قرار بود که الحمدلله مریض شده بودم و بعد از مدتها با اوضاعی که اصلا قادر به راه رفتن نبودم مستحق یک هفته مرخصی شده بودم. این بود که عقده این چند ماهه را روی شهروند در آوردم و شهروند شد همان یار مهربانی که قرار بود پندم دهد. اما این بار به جای خواندن صفحات سیاسی، تاریخی، هنری و... سر از اقتصاد و بازار در آوردم و ناخودآگاه مجذوب نوشته های پرویز گیلانی شدم. نوشته های گیلانی چنان مجذوبم کرد که مجبور شدم تمام شماره های شهروند را از بایگانی در آورم و به دنبال صفحه بورس بیافتم. در عرض چند ساعت خود را میان انبوهی از مجلات شهروند دیدم که همه را روی صفحه ۱۷ و پرویز گیلانی ورق زده بودم. از تجارت سکه، طلا، ارز گرفته تا مسکن، خرید ماشین، نرخ سود بانکی و...
در این میان مسئله مهمی که فکرم را به خود مشغول کرد نوشته های گیلانی در خصوص نحوه سرمایه گذاری و رسیدن به پول بیشتر بود. گیلانی راههای متفاوتی پیشنهاد کرده بود از جمله سرمایه گذاری در بخش مسکن، استفاده بجا از نرخ سود بانکی (که در یک داستان مفصل به مربی دخترش پیشنهاد داده بود ) و... اما در همه نوشته ها به طور غیر مستقیم از مزایای سرمایه گذاری در بورس گفته بود.
هر چه در نوشته های گیلانی بیشتر فرو می رفتم دغدغه پول در آوردن، ماکسیما سوار شدن، خانه چند میلیاردی صاحب شدن و زندگی بی دغدغه ام بیشتر می شد.
این بود که به تکاپو افتادم تا تمامی مسیرهای پولدار شدن را بررسی نمایم. سرمایه گذاری در بورس ریسک پذیر بود و علم و مهارت خودش را می خواست که نه به بازار بورس آشنا بودم و نه آدم ریسک پذیری بودم. سرمایه گذاری در بخش مسکن هم از آنجا که دولت نهم هر از چند گاهی دست نوازش بر اقتصاد مملکت می زد چندان قابل اعتماد نبود. دارایی پدرم هم چیزی نبود که بخواهم دست به توطئه بزنم و رایج ترین شیوه ی سرمایه داری ایران را تجربه کنم. خلاصه کلام اینکه در تمام طول یک هفته استراحت چندین نوع بیماری روانی را تجربه کردم. اما خوشبختانه در آخرین روز استراحت دوست عزیز و مهربانی که مدتهاست درگیر مسائل قضایی است پیشم آمد و مرا از این مخمصه رهانید.
صحبت های این دوست گرامی مرا متوجه بازار و یا به بیان بهتر گنج نهفته ای کرد که نه پرویز گیلانی و نه هیچ کس فکرش را نکرده بود و آن هم تجارت شتر بود. البته برای تجارت شتر لازم نبود تا به دنبال شتر سر از کوه و بیابان در آورم . تجارت شتر اتفاقا در دل شهر و روابط انسانی یافت می شد. 

                                                                ***
                          مشکل تجارت شتر این است که هر نفری که ببینی شکل شتر است. (نفر نفر است دیگر)
جرقه ای که آن دوست عزیز در ذهنم ایجاد کرد چند هفته ای است تمام زندگی ام را به خود معطوف کرده. برای تجارت شتر هم مثل تمامی تجارت ها به ابزار کاری نیاز است قبل از هر چیز ۲ شریک وفادار می خواهی که تحت هیچ شرایطی تو را تنها نگذارند. آنوقت با اطمینان به این دو نفر می توانی تمامی قلل سعادت را فتح کنی. البته درصد کمی هم هوش و ذکاوت و صبر و حوصله می خواهد. باقی کار از آب خوردن هم ساده تر است. کافی است در حضور دو شریکت توی خیابان بگردی و آدم ساده و مظلومی گیر بیاوری و در خلوتی که هیچ کس بجز دو شریکت نیست با فحاشی و تهمت ناروا شروع کنی به تحریکش. فقط کمی باید صبور باشی و از کوره در نروی. شاید به یکی دو ساعت کار نیاز باشد. آنوقت دقیقا وقتی طرف مقابل به تو حمله ور شد می توانی ماکسیما، خانه چند میلیاردی، زندگی بی دغدغه و... را مقابل چشمان خود ببینی. اگر فوت و فن کار را بدانی باید سعی کنی سرت را در مقابل ضربات او قرار دهی چون در بیزینس شتر سر از اهمیت خاصی برخوردار است. سعی کن قبل از اینکه ضربه کاری به تو وارد شود خود را رها کنی. داستان تمام است.

با کمک دو شریکت می توانی بابت هر ضربه ای که به سرت وارد شده و حتی کوچکترین آثاری از جراحت یافت نمی شود یک شتر بگیری. البته به خودت بستگی دارد که چقدر حرفه ای عمل کنی. گاهی اوقات می توانی بدون اینکه کوچکترین خراشی به بدنت وارد شود چهل میلیون را یک شبه صاحب شوی. پولش هم حلال حلال است. نه دروغی گفته ای و نه از راه غیر قانونی کاسب شده ای. فقط به قول پرویز گیلانی مکان و دفتر مشخصی نداری.

 

نوشته شده توسط aka در ساعت 22:7 | لینک  | 

 

دعــــــاي گوشه نشــــينان بلا بگرداند
 چرا به گوشه چشمي به ما نمينگري

نوشته شده توسط aka در ساعت 19:45 | لینک  |