تبليغاتX
نقشینه
 من، خسرو و کیوان

لم داده ام روی بالش و به صدای مهربان خسرو شکیبایی گوش می کنم. "سلام، حال همه ما خوب است"  صدای خسرو از آن صداهایی است که آدم را میخکوب میکند. 4 ساعتی هست که میخکوب صدایش شده ام. البته با چند لیوان چای و آسمان متلاطمی که از پنجره پیداست. باران هست. دلم برای خسرو تنگ است. برای مهربانی ها.
فردا جمعه شیفت ام. خوبی خانه جدید این است که چشم به هم بزنم به نواب رسیده ام و با کیوان و ماشینش تا کارگاه 10 دقیقه بیشتر راه نیست. فایل صدای خسرو را می ریزم تو موبایل تا برای کیوان هم بفرستم.

|+| نوشته شده توسط aka در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391  |
 دعاهایی که نکردم

هفت سین تلخ و شیرینی بود. دوست داشتم تمامی دردهایی را که در گلویم چنبره زده فریاد کنم. چند بار هوس کردم مثل مادر دست هایم را به سوی آسمان دراز کنم و مثل پری، زار و زار گریه کنم. دوست داشتم مثل الی به این طرف و آنطرف خانه ی  یزدی ها که برای تحویل سال اجاره اش کرده بودیم، بدوم، هورا بکشم و انرژی مثبت برسانم. دوست داشتم امیر محمد را با آن نگاههای سرگردان که انگار دنبال کسی یا چیزی دست نیافتنی می گشت محکم بغل کنم و کاری کنم که فراموش کند چه چیز دست نیافتنی  را جستجو می کند.
اما نمی توانستم. می دانستم اگر کوچکترین حرفی را با خودم نجوا کنم فریادها سر می دهم  و اوقات همه را تلخ تر می کنم. خودم را با دوربین مشغول کرده بودم تا کسی نفهمد که می خواستم دعا کنم: سال نود تلخ ترین سال زندگی ام/مان باشد. دعا کنم پست ترین مخلوقات عالم را
در سال نود شناخته باشم. دعا کنم همه مهربانی ها در سال نود خلاصه نشود.... و دهها دعای دیگر که نکردم.

|+| نوشته شده توسط aka در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391  |
 این یک زن

وقتی "این سه زن" بهنود را می خواندم هنوز مریم فیروز زنده بود. از میان سه زنی که بهنود به توصیف شان نشسته بود به مریم فیروز علاقمند شده بودم. خیلی دوست داشتم مریم را از نزدیک ببینم و گپ و گفتی دوستانه با او داشته باشم. مریم دنیا را بدرود گفت و این آرزو برای همیشه دست نیافتنی شد، تا امروز که به طور اتفاقی تلویزیون را روشن کردم و پیرزن سپید مویی را به تماشا نشستم که انگار جایی او را دیده بودم. هر چه بیشتر نگریستم آشنا تر شد. باورم نمیشد فیلمی از زندگی مریم فرمانفرما را میبینم. از شادی در پوست خود نمیگنجیدم. خصوصا وقتی که حرفهایی را شنیدم که نه در کتاب های بهنود نه در اسناد حزب توده و نه در سایت های اینترنتی دیده بودم و آن علاقه مریم فیروز به امام خمینی و انقلاب  اسلامی بود. مریم در کنار تمام دردها و شکنجه ها و سختی های زندگی اش هنوز به انقلاب و تفکراتش وفادار بود، هنوز به قرآن ایمان داشت و از همه مهمتر هنوز توده ای بود. جسارت و سرزندگی این پیرزن هفتاد و چند ساله هر کسی را مجذوب خود میکرد. مریم را باید جزء قهرمانان ملی دانست. قهرمانی که در کنار تمامی سختی ها هویت ایرانی و وفا داری به کشورش را فراموش نکرد.

جا دارد از دست اندرکاران این فیلم قدر دانی شود.


پس از تحریر

با امروز دو سال گذشت. دو سال از هجرت. هنوز فراموش نکرده ام برای چه آمده ام. به تمامی کسانی که یک وجب آنطرف تر نقشه دارم اطمینان میدهم که دوباره به روزهای سبزمان باز خواهیم گشت. اطمینان می دهم که هرکجا باشیم در آسمان مشترکیم. به پدر، مادر، پری، الی، علی و تمامی دوستان دور و نزدیکی که به روزهای سبزمان ایمان دارند نوید می دهم که:

ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن                 وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشـــــــــــد باز بر تخت چمن          چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت                         دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب                باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم                             سر زنشها گر كند خار مغيلان غم‏

اي دل ار سيل فنابنياد هستي بر كند                    چون ترا نوح است كشتي‏بان ز طوفان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب                              جمله ميداند خداي حال گردان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد       هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور

حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار                                تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

|+| نوشته شده توسط aka در جمعه نوزدهم اسفند 1390  |
 خانه ی اجدادی

امروز بعد از 5 سال توفیق دیدن دوباره ی خانه اجدادی را پیدا کردم. با اینکه فیلم را بارها دیده ام، اما اینبار به تماشای فیلمی نشستم که انگار هزاران نکته مجهولش را برای اولین بار می یابم. خانه اجدادی خیلی حرفها برای گفتن دارد. برای این فیلم 19 دقیقه ای شاید هزاران صفحه نوشتن هم کم باشد. حیف است که فیلم در آرشیو سید مرتضی سبزقبا بماند و دیده نشود.

رها و علی دو عاشق کوچکی که حرفهای زیادی برای ما دارند. حرفهایشان،رفتارشان، عشقشان و هر چیز دیگری که از پشت دوربین به ما می رسانند همه و همه از فرهنگی فراموش شده حرف می زنند. فرهنگی که هر تماشگری را مجذوب خودش می کند.

بن مایه این فرهنگ همان ظرف زندگی یعنی معماری است. لحظه به لحظه ی پلان های فیلم با زندگی آدمهایش گره خورده است. حنا گذاشتن رها در شوادوون، قرآن خواندن اسماعیل در اتاق، شمردن بیرق های پشت بام، بازی بچه ها در حیاط، خشک کردن برگ های سدر در پشت بام، پشت در ایستادن های علی و رها، دویدن رها از پله ها و...

مشخص است کارگردان فیلم تعمدا پلان هایش را در جای جای یک خانه ی واقعا اجدادی ضبط کرده است تا پیوند فراموش شده ی فرهنگ و معماری را گوشزد کند. پر واضح است که رنگ قرمز آجر که در پس زمینه تمام پلان ها تکرار می زند تاثیر بسزایی در پویایی آدم های فیلم دارد. البته واقعیت هم همین است. دزفول قدیم تکاپوی خود را مدیون خشت خشت آجرهاست.

الحق و الانصاف فیلم عالی است. محال است ببینید و حس نوستالژی تان بیدار نشود. محال است ببینید و به آدم های داخل فیلم حسودیتان نشود. ببینید و آدم های فیلم را با آدم های امروز مقایسه کنید. ببینید چه تصادفی رخ داده است که به اینجا رسیده ام.



برای اطلاعات بیشتر از خانه اجدادی به لینک های زیر هم سری بزنید:

درباره خانه اجدادی  وبلاگ سید مرتضی سبزقبا
نگاهی به خانه جدادی وبلاگ مهران موزونی

|+| نوشته شده توسط aka در پنجشنبه هفتم مهر 1390  |
 یکسال گذشت
عکس: سید مرتضی سبزقبا 
|+| نوشته شده توسط aka در جمعه بیستم اسفند 1389  |
 یک دقیقه این 40 فکر سمی را کنار بگذار
                                           
بهترین کتابی که در زمینه روانشناسی مطالعه کرده ام همین کتاب است. سال پیش به طور اتفاقی از لیست پر فروش ترین کتابهای روانشناسی کتابفروشی انتشارات جیحون پیدا کردم. بر خلاف اکثر کتابهای روانشناسی که خودسازی را در رعایت بیش از حد موازین اخلاقی می دانند، این کتاب از معدود کتابهایی است که واقع گرایانه به بررسی مسائل اخلاقی می پردازد.
" صداقت محض بهترین سیاست است" یا "فروتن باش و به خود نبال" و... نمونه های بارزی از مسائل اخلاقی هستند که در این کتاب به عنوان افکار سمی شناخته می شوند. این کتاب در کل شامل 40 فکر سمی است که نویسندگان به تحلیل و بررسی این افکار سمی و ارائه راه حل می نماید. پیشنهاد می کنم حتما بخوانید. در دنیای این روزها خواندن اینچنین کتابهایی از واجبات است.

از لینک پایین می توانید به اطلاعات کتاب دسترسی پیدا کنید:
|+| نوشته شده توسط aka در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389  |
 جای خوبی برای دیوانه ها!

اینک من

خری در برزخ

که میان چریدن و نچریدن

عشق را برگزیده است

...

این اولین بند شعر احمد بیرانوند بود که پشت تریبون خواند. صدای قهقهه دانشجویان چمران بلند شد. حداقل پنج نفرشان مست بودند. این اولین و آخرین باری بود که در سالن سینما بهمن جلسه شعر برگزار می شد. شعرخوانی احمد با عربده کشی چند نفری که مست بودند عجین شده بود. مجری برنامه هم پشت سر هم معذرت و معذرت. کاری نمیشد کرد. فرخنده قربانی هم که پشت تریبون رفت شروع کرد به گله کردن. احمد مثلا می خواست تذکر بدهد اما تا آخر مراسم صدای خری در برزخ به همراه عربده کشی در سالن سینما میپیچید. همه انتظار داشتیم که حراست دانشگاه چمران با دانشجویان مست برخورد کند اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
این از وضعیت حراست دانشگاه چمران که فاصله اش با دانشگاه آزاد دزفول 10 کیلومتر هم نمی شد. اما امان از حراست دانشگاه آزاد دزفول. همین احمد همیشه می بایست بخاطر موهای بلندش برای حراست دلیلی بتراشد. من بارها و بارها به خاطر شعر های بچه ها احضار شدم. سید مصطفی که بخاطر یکی از شعرهایش یک ترم معلق ماند و خیلی برخورد های زشت و زننده دیگر که بجای تقدیر و تشکر نصیب بچه های انجمن شد.
***
5 سالی هست که از دانشگاه دزفول فارغ التحصیل شده ام. از اوضاع دانشگاه خبری ندارم. اما مطمئنم اوج فعالیت های فرهنگی دانشگاه دزفول همان روزها بود که گذشت و دیگر نخواهد آمد.

|+| نوشته شده توسط aka در دوشنبه دوم اسفند 1389  |
 آفتاب پرستی یا خدا پرستی
مدتی است به واژه هایی مثل صداقت، نیکی، مروت و... و حتی خدا... شک کرده ام. اتفاقاتی که این روزها برایم افتاده و می افتد، شک مرا بیشتر به یقین تبدیل می کند. اما هنوز جسارت این را ندارم که به این واژه ها پشت کنم. نمی دانم در دنیای این روزها چقدر می توان صداقت داشت. نیکی کردن به دیگران تا چه حدی خوب است. عدالت چه معنایی دارد، آیا می توان همه اینها را در یک بسته ی اخلاقی جای داد. اصلا خدا در کجای زندگی انسان ها قرار دارد. درک خدا در زندگی موجب تکامل است یا فروپاشی؟
تا جایی که بخاطر دارم از دوران کودکی تا بحال چه در مدرسه چه در خانه چه در هر جای سالمی که عمر گذرانده ام همه و همه به من آموخته اند که خوب باشم. مردانه زندگی کنم. خودخواه نباشم.دروغ نگویم و هزاران هزار صفات مثبت دیگر. اما این روزها با تمام احترامی که برای این واژه ها قائلم ،می دانم که نه تنها برای زندگی و تکامل کوچکترین سودی ندارند بلکه در مقابل سلامت نفس و آرامش و حتی انسانیت ایستاده اند.تعجب نکنید. در دنیای این روزها انسانیت نیز معنای دیگری دارد. این روزها انسانیت جز در خودخواهی معنایی ندارد.
اعصابم از این همه خوبی کردن و سالم بودن بهم ریخته. آخر تا کجا باید خوب بود. توان بد بودن را ندارم.انگار  سالها به اشتباه خودم را به خوب بودن عادت دادم و متاسفانه قدرت ترک عادت ندارم.
انسان های این روزهای من بیشتر به آفتاب پرست هایی شبیه شده اند که متناسب با تغییرات محیط رنگ می بازند. هیچ ثباتی در آنها وجود ندارد. حاضرند خود را (شخصیت خود را) برای لحظه ای لذت گذرا بفروشند. خسته شده ام از این همه نیکی کردن و بدی دیدن. دوست دارم فریاد بزنم. کاش می توانستم بد باشم. پلید باشم. آفتاب پرست باشم اما راحت زندگی کنم.
|+| نوشته شده توسط aka در یکشنبه هفدهم بهمن 1389  |
 صبح صادق


این آزمایشگاه بتن قوز بالا قوز شده بود. اول صبح که در به در دنبال سیم برق می گشتیم تا بتونیر را روشن کنیم. حالا هم که بتونیر روشن شد تسمه پاره شد. چه روز تلخی بود. تا اون روز هیچ کس منو انقدر عصبی ندیده بود. دوست داشتم دست و پای مسئول آزمایشگاه را چار میخ میکردم توی یکی از همین باغچه ها تا زیر برف بفهمد فرق بتن مگر و سازه ای چیست. 5 ساعت از روز بخاطر بدشانسی هدر رفت. هوا که تاریک شد صدای اوس غلام و کارگرهایش بلند شد که ما دیگر کار نمی کنیم. قولی که داده بودم همه جیز را خراب کرده بود. با رضا هم که بحثم شده بود. اگر توانایی اش را داشتم آستین بالا می زدم و خودم کار را تمام می کردم. با رفتن کارگرها همه امیدها به یاس تبدیل شد و من سر به زیرتر از همیشه راهی منزل شدم. سه ساعت بعد رضا تماس گرفت. غیرتش گل کرده بود. هر طور شده چند کارگر پیدا کرده بود تا کار را تمام کند. چه شبی بود. تا ساعت 2 شب کار کردیم.
صبح همه جا سفید پوش شده بود، من و رضا سرما خورده بودیم، کار تمام شده بود، خاک باغچه ها پخش شده بود و هیچ کس به اندازه من و رضا خوشحال نبود

|+| نوشته شده توسط aka در جمعه یکم بهمن 1389  |
 کاش...


دلتنگی های غربت وقتی به اوج می رسد که می دانی عده ای در وطن چشم براه تو و به تو نیازمندند و تو جز ماندن و افسوس چاره ای نداری. تهران، غربت تلخی نیست. یا اگر باشد شیرینی نزدیک شدن به خواسته ها یت تلخی اش را از بین می برد. تهران، وقتی تلخ می شود که افسوس می خوری که همین موقعیت ها، فرصت ها، پیشرفت ها و...ها همه و همه می توانستند در وطنت اتفاق بیافتد اما باز افسوس می خوری که چرا این وطن بالقوه هیچ گاه و هیچ گاه و هیچ گاه بالفعل نمی شود...

این پست خیلی حرف دارد. اما ترجیح می دهد سکوت کند و حرف هایش را در دل خود نگه دارد. به امید روزی که...

از آقای خوب و دوست داشتنی به خاطر همراهی همیشگی اش ممنونم. و خدا را شکر می کنم کسی هست که جای خالی ام را پر کند

|+| نوشته شده توسط aka در شنبه چهارم دی 1389  |
 
 
بالا