تبليغاتX
نقشینه

 

دعــــــاي گوشه نشــــينان بلا بگرداند
 چرا به گوشه چشمي به ما نمينگري

نوشته شده توسط aka در ساعت 19:45 | لینک  | 

 

1- "نمايندگان شركت نفت در  روز آخر كار ناگهان صحبت تمديد مدت را به ميان آوردند و اصرار ورزيدند... و تهديد به قطع مذاكرات و حركت فوري از ايران كردند و شد آنچه شد. يعني كاري كهدكتر مصدق در تبعيد ما چند نفر مسلوب الاختيار به آن راضي نبوديم و بي اندازه و فوق هر تصوري ملول شديم ... من شخصا هيچوقت راضي به تمديد مدت نبودم و ديگران هم نبودند و اگر قصوري در كار بود، يا در اين كار اشتباهي بوده، نقص بر آلت فعل نبوده بلكه تقصير فاعل بود كه بدبختانه اشتباهي كرد و نتوانست برگردد." 1

متن بالا بخشي از نطق حسن تقي زاده اي بود كه پاي قرارداد 193۳ امضائ جانانه اي كرد و قرارداد ننگين 1919 را به مدت 60 سال تمديد كرد. تقي زاده اين حرفها را در مجلس شانزدهم زد و همين اعترافات بود كه در گيرودار ملي شدن صنعت نفت كمك شاياني به مصدق كرد تا بتواند به صورت قانوني از ملي شدن نفت دفاع كند: " آقاي تقي زاده نطق كرد و چون گفت كه قرارداد 1933 مجبوري بود و ما امضا كنندگان آن را قبول نداشتيم خودش باطل است. پس عمده از بيان آقاي تقي زاده ملي شدن نفت ناشي شد" 2

هر چند نطق تقي زاده و اعترافات او موجب شد كه جامعه سياسي وقت او را مورد تمسخر قرار دهد و از نطق مفصل او فقط كلمه (آلت فعل) را در هر فرصتي براي تحقيرش بكار گيرد اما همين نطق جزء اولين جرقه هاي رسمي ملي شدن نفت شد. بي شك اگر اعترافات تقي زاده نبود قهرماني در حد و اندازه مصدق نمي توانست بوجود بيايد.

 

2- هميشه فرهنگ ايراني تفاوت قابل توجهي ميان قهرمان و پهلوان گذاشته است. در فرهنگ ايراني ( البته نه از نوع سياسي اش) پهلوان جايگاهي بس والاتر از قهرمان دارد. حسن تقي زاده در جوانيقهرمان صرفا پيروز ميدان نبرد است اما پهلوان نه تنها بازنده ي ميدان نبرد نيست بلكه برنده ي بي چون و چراي ميدان هواي نفس نيز هست.

آلت فعل بودن تقي زاده در امضاي قرارداد 1933 هرچند موجب به يغما رفتن ذخاير نفتي ايران شد اما همانطور كه هر آشنا به تاريخي مي داند امضاي او از سر اختيار نبود كه به گفته خود  او هر كس ديگري بود مجبور بود قرارداد را امضا نمايد. اما پهلواني تقي زاده زماني مشخص مي شود كه اعتبار سياسي اش را كنار مي گذارد و براي ايفاي حق ملت تيشه به ريشه خود مي زند.

 

3-ايران امروز بيش از آنكه نياز به قهرماني داشته باشد كه در عرصه سياست يكه تازي كند به پهلواني نياز دارد كه هواي نفس و غرورش را كنار بگذارد و به اشتباهاتش اعتراف كند. تا تكرار بيش از حد اشتباهات ذخاير مادي و معنوي ملت را بيش از اين هدر ندهد.

پانوشت

۱. هشت مقاله در تاريخ و ادب معاصر. محمد علي همايون كاتوزيان

۲. دكتر مصدق.همان


بعد از تحرير:

پري روز يه پودر رختشويي خريدم 250 تومان و امروز همون پودر توي تمام بازار كمتر از 1000 تومان پيدا نمي شه. يه قرون پول تو جيبم پيدا نمي شه هيچ، هركجا هم كه بخوام برم  يه طلبكار پيدا مي شه كه ادعاي پولش رو مي كنه . من موندم و يه كلي رخت چرك سفيد كه نمي دونم چطور بايد بشورمشون. با خودم عهد كردم اين دفعه كه احمدي ن‍ژاد (رييس جمهور محبوب) براي دور دوم سفرهاي پر خيروبركت استانيش به اينجا بياد حتما كنار ماشينش بدوم و خودمو توي جمعيت خفه كنم و در حالي كه تو يه دستم عكس احمدي نژاده با دست ديگم نامه اي بهش بدم و مثل خيليها صدهزار تومني ازش طلب كنم. شايد پنجاه تومن بهم بده. عار كه نيست. كار هم كه نيست. اقلا ميشه 50تايي پودر رختشويي بخرم كه  رختامو بشورم.

نوشته شده توسط aka در ساعت 21:20 | لینک  | 

بالاخره همایش نکوداشت ملا محمد تقی ناهیدی برگزار شد و متاسفانهملا محمد تفي ناهيدي نتوانستم در مراسم حضور داشته باشم. قبل از هر چیز لازم می دانم از مهران بقایی عزیز (که این روزها عزیزتر هم شده است) به خاطر خستگی ناپذیری اش تشکر کنم که توانست معجزه ای بکند و اهالی مسئول را (برخی را) از خواب غفلت بیدار کند تا پس از سالها نام ناهیدی حداقل برای مدتی توی کوچه و بازار بپیچد و یکی مثل مرا بیشتر به ناهیدی و میراث فرهنگی ترغیب کند.
پیداست که ناهیدی فقط منحصر به ادبیات فولکلوریک نیست. به تاریخ پیوسته است و جزء میراث گرانبهای فرهنگی است.
کار مهران کار ارزشمندی بود که شایسته تقدیر است. هرچند گله هایی از برگزاری همایش به گوش رسید اما همه کاستی ها را به پای تنهایی مهران می گذارم که همه چیز هم واضح و مبرهن است.

***

اما در این میان اهانت یکی از وبلاگ ها به همایش و اشعار ناهیدی ناراحتم کرد.
چه کنم که در پاسخ به بی خردان همان به که خموش باشم و ناهیدی و بزرگداشتش را به حاشیه نبرم. من هم آقای "خ.ر" را فقط به کتاب خواندن توصیه،‌‌‌‌ و سکوت پیشه می کنم:

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه ای چند بیامیز به دشنامی چند
زاهد از کوچه رندان بسلامت بگذر
که خرابت نکند صحبت بدنامی(بخوانید نادانی) چند


گزارش همايش از وبلاگ ناهيدي

نوشته شده توسط aka در ساعت 11:9 | لینک  | 

  حاج یداله می گه دلت باید جوون باشه. موی سفید بهونه اس.

 

1-     مردادماه 84- تهران 

 

جمعه - مرداد 84 - میدان نور -  تهراناسم این آقا جمعه اس.  روزی 13 ساعت کار می کنه. از 7 صبح تا 8 بعد از ظهر. روزی هفت هزار تومن؛ اگه بهش بدن! خانواده اش سرجمع 13 نفرن. شش تا برادر داره. 3تاشون رو همین پروژه کار می کنن. هر شش ماه یه بار سری به خونه می زنه تا با غرور وافتخار حاصل دسترنج چند ماهشو تقدیمشون کنه و دوباره با همون افتخار برگرده ایران. اگه شما هم پای درد دلاش بشینید گریه تون می گیره. درد عشق رو هم به درداش اضافه کنید. می گه؛ " دختر ایرانی دلکش، ولی دختر افغان نغز " خدا می دونه پشت این چهره خندون چقدر درد و رنج و غصه اس.

 

 2- آبان ماه 86- خوزستان

 

روبروی درب کلانتری 11 یه کانال 2 متری کندن تا لوله های گاز رو جاسازی کنن. تمام خیابون پر شده از کارگرهایِ افغانی ِ بیل و کلنگ به دست. بیچاره ها مجبورن هر روز برای عبور ماشین سرهنگ چاله رو پر کنن و یک ساعت بعد به دستور کارفرما دوباره شروع به کندن کانال 2 متری کنن.

2ماه گذشت و عملیات گاز به پایان رسید. به دستور قاضی 40 تا از افغانی هایی که بدون مجوز وارد منطقه شده بودن داخل کلانتری 11 بازداشت شدن تا به اردوگاه مهاجرین اهواز منتقل و به افغانستان عودت بشن.

خدایا چقدر جمعه! چقدر اشک. چقدر التماس؛ جناب سروان، هنوز شرکت گاز سیصد هزار تومن های ما رو نداده!!!

 

3- فروردین 87- ........

یه نفر اعصابم رو به هم ریخت. می بخشمش. دلم حسابی گرفته. تو همچین موقع هایی هست که هر چی بدبختی و بدبیاری توی زندگی آدمه میاد جلوی چشماش... تنها کسی که دلداری ام داد همین جمعه بود. خوش به حال عکس جمعه که هیچ وقت خنده از روی لباش تعطیل نمی شه.

نوشته شده توسط aka در ساعت 12:0 | لینک  | 

حرف زدن سید آرامش بخش است. هیاهو و دغدغه های تشنج آمیز زندگی ات را که به پوست و استخوانت چسبیده از تنت به در می کند.

دوستش دارم/ دوستش داریم. انگار دوست داشتن او امنیت است. همین که فقط او را دوست داشته باشی کافیست تا در مقابل تهدیدها و آسیب ها و دغدغه ها  و بی حوصلگی ها و سردردها و خستگی ها و رنج ها و مصیبت ها و ناامنی ها ایمن باشی.

                      

سید اما از خیلی چیزها می ترسد. ناراحت می شود، رنج می کشد، آسیب می بیند.

مثلا همین هفته پیش که دفترچه یادداشتش گم شد. یا پری روز که ساعت مچی اش از کار افتاد و نگران نشد. یا دیروز که رییس اداره به او دروغ گفت.

خیلی می ترسد. آنقدر که نمی تواند لرزش دستانش را از کسی پنهان کند. وقتی می ترسد آب دهانش را قورت می دهدو چشمانش مات و مبهوت از حدقه بیرون می جهد. همین امروز که مجله مورد علاقه اش به دستش نرسید از ترس گریست!

می گوید امنیت ندارم.

مگر امنیت چیست؟ خدا را شکر سالم است. چیزی توی زندگی اش کم ندارد. کسی با او دشمنی ندارد که بخواهد روزی تلافی کند.

می گوید: نظم، عدالت، صداقت، وجدان، ادب، احترام، ارزش، آرامش.

 و اینها چه ارتباطی با امنیت دارد نمی دانم!!!؟

نوشته شده توسط aka در ساعت 12:55 | لینک  |